ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

جارو برقی

سلام شیرین ترین لبخند زندگی به من چند روز پیش یه اتفاق افتاد که برام خیلی جالب بود.گلم تو دیگه ماشالا هزار ماشالا اینقدر بزرگ شدی که همه حرفای ما رو میفهمی. اون روز من تو آشپزخونه بودم که بابات رو صدا کردم و گفتم برام جاروبرقی رو بیار میخوام جارو کنم. تو هم همون جا بودی و منو نگاه میکردی که دیدم رفتی. خلاصه سرگرم کارام بودم که دیدم بابات میگه تو به من گفتی که : جارو برات بیارم؟ منم گفتم: آره ، مگه نشنیدی گفت: نه. منم با کنجکاوی پرسیدم: پس چطور متوجه شدی؟ بابات گفت: من داشتم از در اتاق رد میشدم که دیدم ریحانه پیش جارو برقی ایستاده و به زبون خودش داره منو صدا میکنه و اشاره میکنه به جارو و میگه بیا جارو رو ببریم. منم اینقدر از ای...
17 مهر 1391

خدایا شکرت....

شادی زندگی من: دوست دارم هر روز این مطلب رو برات بنویسم. احساس تک تک لحظات منه از وقتی که تو رو دارم خیلی خیلی خیلی.... دوست دارم نفسم خدا رو روزی صد هزار مرتبه به خاطر داشتنت شاکرم زندگیم با وجود تو رنگ دیگه گرفته شیرین خانم هزار تا بوس برا تو جییییییییییییییگرم ...
9 مهر 1391

جشن تولد یکسالگی دختر ناااااااااااااااازم

عزیز من گل من تولدت مبارک عزیز من گل من تولدت مبارک قشنگ شدی ماه شدی ، شدی مثل عروسک    عزیز من گل من تولدت مبارکککککک دختر گلم سلام من وبابایی تولد یکسالگیت رو بهت تبریک میگیم و امیدواریم سالهای سال این روز خیلی عزیز رو که یکی از بهترین روزای عمرمون هست، با هم برات جشن بگیریم و خدا رو شکر کنیم به خاطر وجود همچین فرشته ای که نصیبمون کرده. دوست داریم خیلی خیلی زیاد از خاله فرزانه هم خیلی تشکر میکنم از طرف ریحانه که براش مطلب گذاشته و تولدش رو تبریک گفته. دست خاله اکرم هم درد نکنه که خاطره به دنیا اومدنت رو یادآوری کرد تا مزه اون لحظه شیرین دوباره یادمون بیاد. دوستون داریم اینم عکسای تولدی که من و بابا...
21 مرداد 1391

تاتی تاتی....

این روزا .....یک دو سه یااااااااا علی.... بلند میشی و چند قدم به جلو... من و بابایی هم هی قربون صدقه رفتن و لذت بردن از راه رفتنت. سلام مهربونم خیلی وقته برات اینجا مطلب ننوشته بودم آخه ما تقریبا 1 ماه و نیم هست که مهمون داریم.اولش که خاله فرزانه اومد پیشمون و بعدشم مامان جون اینا که حساااااااابی بهمون خوش گذشت. خیلی وقت بود که ندیده بودیمشون و کلی دلمون واسشون تنگ شده بود. روزای خیلی خوبی بود، تو سر از پا نمیشناختی و ذوق زده بودی. یکی یکی بغل خاله ها و دایی ها و آقاجون و مامان جون میرفتی و همش میخواستی که تو رو بچرخونن یا ببرنت ددر. اینقدر بغلشون بودی و پایین نمیومدی که تا چند روز بعد از رفتنشون نمیذاشتی من هیچ کاری انجام بدم و همش ب...
7 مرداد 1391

اندر احوالات این روزهای ریحانه

اینقدر شیرین کاری هات زیاد شده که نمیدونم از کدوم بگم برات. از صبح که پا میشم تا شب روزی هزار بار خدا رو به خاطر وجودت و داشتنت شکر میکنم. بعضی وقتا اصلا باورم نمیشه که تو دختر ما هستی. اصلا باورم نمیشه که خدا همچین رحمت و سعادتی رو نصیبمون کرده .چه روزهایی رو داریم با هم میگذرونیم. سراسر لذت وشادی. از وقتی که به خونمون قدم گذاشتی همه جا چراغونی شده چراغونی. دردونه مامان خیلی وقته میخوام درمورد کارهایی که انجام میدی برات بنویسم ولی جور نشده. امروز سعی میکنم اینکارو انجام بدم. یکی از کارهایی که هر روز انجام میدی اینه که وقتی بابایی میاد همچین که صدای کلید انداختن بابا رو میشنوی یه دفعه تمام حواست به طرف در متوجه میشه و با ذوق میری طر...
18 تير 1391

تولد دومین دختر عموی ریحانه (الناز خانمی)

ریحانه خانم خبر خبر امروز یکشنبه 28 خرداد نزدیکای ساعت 4 بعداز ظهر الناز خانم دختر عمو ایمان و زنعمو اعظم به این دنیای زیبا پا گذاشتن و متولد شدن. حسابی همه رو غافلگیر کرده چون قرار بود یک ماه دیگه بیاد. به هر حال از اومدنش خیلی خیلی خوشحالیم و دوسش داریم هوارتا و به مامان و باباش ورودش رو تبریک میگیم.   الناز گلی تولدت مبااااااااااااارک خوش اومدی عزیزدل زنعمو و ریحانه حالا سه تاییتون شدین 3 تا دختر شیطون بلا فداتون بشم ممممممممممن   ...
28 خرداد 1391